خرید بک لینک
گاهی آدم تو یک سیکل معیوب افتاده که خودش حواسش نیست. شاید چند روز، چند هفته، چند ماه یا گاهی چند سال باشه. حواسش نیست که داره همین طوری بدتر میشه. حالا این بدتر شدنه برای هرکسی می تونه متفاوت باشه. ممکنه حالت خراب باشه، هر روز بدتر بشی. مثلا افسرده باشی، هر روز افسرده تر بشی. ممکنه داری خطا میری. مثلا رفتی تو کاری که حرامه. درامدی که داری حرامه. هر روز پول روی پول جمع میشه و پولدارتر میشی ولی حواست نیست. مثلا هر روزت شبیه دیروزته، این یعنی افول، یعنی اینکه هیچ تغییری تو رفتار، اخلاق، اعتقادات و کلا تو هیچی ایجاد نشده و مثال های دیگه. این ها رو برای خودم نوشتم. برای خودم که احساس می کنم مدتی هست تو سیکل معیوبی افتادم. سیکل معیوب من حالی هست که خوب نیست. شاید چند ساله این احساس رو دارم. احساسی که با خرید و با گل و حرف زدن و نمی دونم با هر چیزی که شاید حال خیلی ها رو خوب کنه خوب نمیشه. همیشه با تعجب نگاه می کنم ادم هایی که حالشون با این چیزا خوبه. ادم هایی که از کنارم تو خیابون رد میشن. اصلا خود دوستام. همیشه می گفتم خوب من چرا این طوری نیستم. چرا مثلا با خرید یک لباس ذوق نمی کنم. ذوق م

برچسب: سیکل معیوب به انگلیسی,سیکل معیوب,سیکل معیوب چیست, نویسنده: شیدا اسدیان تاريخ: جمعه 28 آبان 1395 ساعت: 23:16

امروز خیلی نوشتم ولی دوست دارم این رو هم بنویسم که یادم نره. احساس می کنم هر اتفاق ناخوشایندی تو زندگی ما می افته، خیلی بیشتر باعث میشه ما به عمق وجودمون بریم. یعنی بریم ته ته اعماقمون. همون جا که کلی گرد و غبار گرفته. یکم شاید حالمون بدتر بشه. نمی دونم این خوبه یا بد. فقط می خوام بگم باید تحملش رو داشته باشیم. تحمل اینکه از لایه لایه ها عبور کنی و بری به اعماق وجودت. این رفتن و این آگاه شدن باعث میشه، رفتار خیلی از ادم ها و زندگی هاشون برات عجیب بیاد. مثلا اینکه می بینی یکی دغدغه اش فقط همینه که یک گل سر برای خودش بخره و بعد بره تو یه کافه بشینه و فقط همین، پیش خودت میگی این پیش خودش چی فکر می کنه. یا یکی که... راستش اصلا خجالت می کشم بنویسم. خجالت نه از کار اون فرد. خجالت از خودم که نشستم دارم قضاوت می کنم. بابا شاید اون از ادمی مثل تو هزار برابر دغدغه هاش قشنگ تر و با ارزش تر باشه با این دو تا چیز قضاوتش نکن. خجالت بکش اصلا. باشه. ولی جدا یک دل گیری دارم. اصلا دوست ندارم کسی رو قضاوت کنم. ولی خوب دست خودم نیست باور کن. وقتی یکی رو می بینم مثلا حجابش خوب نیست یا مثلا یکی حرام و حلال

برچسب: رکورد رفتن به عمق دریا,رکورد رفتن به عمق, نویسنده: شیدا اسدیان تاريخ: جمعه 28 آبان 1395 ساعت: 23:15

مدتی هست برای جواب سوالام دارم کتاب های شهید مطهری رو می خونم. اولش فکر می کردم کتاب های سختی باشند و نتونم بخونم. ولی وقتی شروع کردم دیدم چقدر خوب و ساده هستند و فکر می کنم هر کسی و در هر مقطع و سنی بتونه این کتاب ها رو بخونه. شاید دلیلش این باشه که این کتاب هایی که خودم تا الان خوندم یا مقالات منتشر شده از ایشون بوده یا از مجموعه سخنرانی های ایشون. هدفم از نوشتن این پست این بود که بگم انشالله خداوند ایشون رو قرین رحمت کنند. واقعا آثار خوبی از خودشون به جا گذاشتند. کتاب های ساده و روان و گویایی که می تونه برای کسی که دنبال سوالاتش هست خیلی خیلی مفید باشه. کتابی از ایشون شروع می کنم به خوندن، تا تموم نشه رها نمی کنم. خدا ایشون رو خیر بده. واقعا چه انسان های بودند این قبیل افراد و چه خدمت بزرگی کردند به اسلام و مردم و به آدم هایی مثل من. چون کتاب و این آثار این چنینی تا سالیان سال باقی می مونه و من و نسل های بعد از من می تونند ازش استفاده کنند. چه چیزی بهتر از این و چه خدمتی قشنگ تر و عالی تر از این که کتابی بنویسی که جواب سوالات خیلی ها باشه و خیلی ها از این طریق هدایت بشند. انشالله ا

برچسب: نویسنده: شیدا اسدیان تاريخ: جمعه 28 آبان 1395 ساعت: 23:15

هدایت رو باید از خدا بخوام

فاطمه ی زهرا خیلی بزرگی. من نمی فهمم. شما خیلی بزرگی. صدا که می کنیم بی جواب نمی گذارید.

خدایا ببخش برای همه ی گناهانم، خدایا کمکم کن آدم بشم. یک شیعه ی واقعی...

فاطمه ی زهرا ببخشید گاهی گله می کنم...

برچسب: شکرت خدا,شکرت خدایا,شکرت خدا جون, نویسنده: شیدا اسدیان تاريخ: جمعه 28 آبان 1395 ساعت: 23:15

زان یار دلنوازم شکریست با شکایت گر نکته دان عشقی بشنو تو این حکایت بی مزد بود و منت هر خدمتی که کردم یا رب مباد کس را مخدوم بی عنایت رندان تشنه لب را آبی نمیدهد کس گویی ولی شناسان رفتند از این ولایت در زلف چون کمندش ای دل مپیچ کانجا سرها بریده بینی بی جرم و بی جنایت چشمت به غمزه ما را خون خورد و میپسندی جانا روا نباشد خونریز را حمایت در این شب سیاهم گم گشت راه مقصود از گوشهای برون آی ای کوکب هدایت از هر طرف که رفتم جز وحشتم نیفزود زنهار از این بیابان وین راه بینهایت ای آفتاب خوبان میجوشد اندرونم یک ساعتم بگنجان در سایه عنایت این راه را نهایت صورت کجا توان بست کش صد هزار منزل بیش است در بدایت هر چند بردی آبم روی از درت نتابم جور از حبیب خوشتر کز مدعی رعایت عشقت رسد به فریاد ار خود به سان حافظ قرآن ز بر بخوانی در چارده روایت

برچسب: بی مزد بود و منت هر خدمتی که کردم, نویسنده: شیدا اسدیان تاريخ: جمعه 28 آبان 1395 ساعت: 23:15

خدایا من را لحظه ای به خودم واگذار مکن...

خدایا ...


برچسب: خدای مهربانم,خدای مهربانم دوستت دارم,خدای مهربانم سلام, نویسنده: شیدا اسدیان تاريخ: جمعه 28 آبان 1395 ساعت: 23:15

بالاخره قسمت شد ما هم رفتیم کربلا شنبه راه افتادیم. شنبه ویزا آمد و ما هم راهی کربلا شدیم. مرز مهران رسیدیم و عبور از مرز و قدم گذاشتن در خاک عراق. شب بود رسیدیم. دنبال یک ماشین که ما رو به نجف ببره. یکم ترسناک بود. تا حالا چنین چیزی ندیده بودم. شب بود. بیابان تو اون حالا باید با کلی ادم سر و کله می زدی تا یک ماشین پیدا می کردی به سمت نجف. ولی بعدا فهمیدم ترسناک نبوده. کلا سیستمش این طوری هست. ماشین گرفتیم و رفتیم نجف. تا برسیم صبح شد. حرم حضرت علی رسیدیم و زیارت کردیم. البته به خاطر شلوغی خیلی زیاد دستمون به ضریح نرسید. ولی همین که قدم در حرم حضرت گذاشتیم، خدا رو شکر می کنم. حضرت علی جانم کمک کنید کمک برای ... بعد از ظهر راهی کوفه شدیم. نماز مغرب و عشا رو در مسجد کوفه خوندیم. یکی از اهالی کوفه مارو دعوت کرد به منزلش. شب رو اونجا بودیم. صبح رفتیم مسجد کوفه. نماز جماعت رو آنجا خوندیم و بازدید از منزل حضرت علی و ام البنین و سپس رفتن به مسجد سهله رو در پیش گرفتیم. من در مسجد سهله؟ باور می کنی؟ تا ظهر انجا بودیم و سپس راهی جایی شدیم که ماشین های کربلا باید آنجا باشند. اتوبوسی آمد و سوار ش

برچسب: نویسنده: شیدا اسدیان تاريخ: جمعه 28 آبان 1395 ساعت: 23:15

در راه برگشت، پدرم که رانندگی می کردند، خیلی خسته بودند. چون چند روزی بود که خوب نخوابیده بودیم. تو راه چند بار حدود یکی دوساعت خوابیدند تا خدای نکرده مشکلی پیش نیاد. نزدیکی شهرمون بودیم که همین طوری چشمای من خواب می رفت. تا اینکه یک لحظه با صدای ترمز شدید از خواب پریدم. نمی دونستم کجا هستیم و چرا ترمز کرده و چرا یک لحظه به سختی دور زدیم. ماشین که ایستاد، دیدم هنوز زنده ایم و هیچی نشده، خیالم راحت شد که خطر به خیر گذشته. خستگی خیلی زیاد پدر باعث شده بود که کنترلش رو از دست بده. پدرم می گفت اگر این طوری می شد و اون طوری نمی شد ماشین چپ می کرد. اگر چپ می کرد... نمی دونم شاید ما اینجا نبودیم. منم نبودم که بنویسم. خدا رو شکر که فقط به ماشین خسارت وارد شد و جاده خلوت بود وگرنه اگر جاده شلوغ می بود، چند تا ماشین هم از پشت به ما می خوردند معلوم نبود من الان اینجا بودم یا نه. خدا رو شکر و شکر و البته اینکه باید مواظب بود. رانندگی در شب با اون خواب آلودگی درست نیست که ما رعایت نکردیم و خدا رحم کرد. خیلی هم رحم کرد. خدایا ممنونم که هنوز هستم...

برچسب: برگشت از کربلا,متن بازگشت از کربلا,تبریک برگشت از کربلا, نویسنده: شیدا اسدیان تاريخ: جمعه 28 آبان 1395 ساعت: 23:14

تو راه که داشتیم برمی گشتیم به شهر خودمون، به خیلی چیزا فکر می کردم با خدا حرف میزدم و از خدا می خواستم که کمکم کنه. یا این آیه افتادم. چند بار تو ذهنم مرور شده که خداوند سرنوشت هیچ قومی و «ملّتی» را تغییر نمی دهد مگر آنکه آنها خود تغییر دهند. بعد فکر می کردم، یک چیزایی هست که براشون راه حلی نداره، نمی دونی چه تغییری ایجاد کنی. حداقلش اینکه به ذهن من نمی رسه. یا شاید هم واقعا چیزی هست که از دست من خارج باشه. فقط به خدا گفتم و از خدا خواستم برای چیزهایی که دست من نیست کمکم کنه. تو مسیر داشتم به عزمت کوه ها نگاه می کردم. کوه هایی که سال های سال نظاره گرخیلی چیزها بودند. خیلی آدم هایی که تو اون جاده ها رد شدند و خیلی هاشون نیستند. جنگ هایی که اونجا انجام شده. همین عملیات مرصاد. تانک ها که تو جاده بودند آدم رو به فکر فرو می بردند. یاد کسانی افتادم که چقدر تو این کوه ها و تو این جاها جنگیدند، تو سختی ها، تو شب، روز، گرما، سرما. واقعا چقدر دلشون بزرگ بوده و چقدر فداکار و در اوج جوانی از دنیا رفتند. انشالله اون دنیا قرین رحت الهی هستند و همنشین با خوبان. انشالله دعا کنند ما هم آدم بشیم. دیدن

برچسب: تغییر در زندگی,تغییر در زندگی مشترک,تغییر زندگی, نویسنده: شیدا اسدیان تاريخ: جمعه 28 آبان 1395 ساعت: 23:14

صفحه بندی